و له ايضا
ترا خرامش كبكست و كشى طاوس * مثل زنند به حسنت همى به روم و به روس
هماى فاخته مهرى تذرو طوطى لفظ * گرفته دورى سيمرغ و زينت طاوس
صفات تو ز بديعى نمىشود ممكن * جمال تو ز لطيفى نمىشود محسوس
مرا ز آتش دل آب ديده جاسوس است * ز آب ديده كه ديده است در جهان جاسوس
همان رسيد بجان من از ولايت عشق * كه از ولايت مازندران به كيكاووس
چه عذرگويى گر من گه روايت شعر * شكايت تو رسانم به مجلس قابوس
نصير دين محمد محمد بن حسن * كه هست منزل و ملكش ز بلخ تا در طوس
بزرگ بار خدايى كه متفق شدهاند * به دوستيش قلوب و به بندگيش نفوس
توى كه يك اثر طبع پاك تو كرم است * چنان كه يك صفت ذات ايزدى قدّوس
همى ز جود تو سازند شاعران مطعوم * همى ز لطف تو يابند زايران ملبوس
كدام روز بود كز فلك بر اسب اميد * به خدمت تو رسم سر نهاده بر قربوس
در اين ديار كه مسجد كليسيا باشد * شگفت نيست كه باشد مؤذّنش ناقوس
پديد گشت ز من زينت زمانهء من * چنان كه زينت يونان زمين ز بطلميوس
سخنوران چه نظير منند وقت سخن * نظير دستهء سوسن كه بسته دستهء سوس
ايضا له
دلم عاشق شدن فرمود و من بر حكم فرمانش * درافتادم بدان دردى كه پيدا نيست درمانش
پريشان زلف دلبندى دلم بربود و هر ساعت * پريشان كرد جانم را سر زلف پريشانش
قرار و خواب و شيرينى ز جان و جسم و عيش من * ببردند از بن دندان لب شيرين و دندانش
گه وصلش همىجستم درازى در شب وصلش * نبود آن را كه من جستم مگر در روز هجرانش