برنده چون فراق و گزاينده چون اجل * گيرنده چون قضا و كشنده چو انتظار
نزد تو زينهارى شاه است و نزد او * جان مخالفان ترا نيست زينهار
گر راه وحى بسته نگشتى به عهد ما * پيشآمدى به شأن تو آيت ز صد هزار
و له ايضا
چو كهربا شد برگ و چو لعل گشت عصير * گرهگره چو زره شد ز باد روى غدير
مشعبدى كند اكنون خزان همى به درست * كه وصف حال جهان را همىكند تفسير
ز مرغزار برون كرد جامهء كمسان * ز جويبار برآهيخت جامهء تعيير
خلنده گشت ازو باد خاصه در صحرا * گزنده گشت ازو آب خاصه در شبگير
بخفت قمرى و ناله نمىكند به سحر * برفت بلبل و دستان نمىزند به صفير
همان درخت كه بودى چو قبّهء مينا * همان زمين كه نمودى چو سبزرنگ حرير
نمانده هيچ از آن و صفها ز بيش و ز كم * نمانده هيچ از آن حلّهها قليل و كثير
كنون كه عشرتجويى به خانهساز قران * كنون كه لذتجويى مى مروق گير
ميى كه قوت دل آرد و طراوت گل * ميى كه گونهء گل دارد و نسيم عبير
ز دست آنكه چنو سرو نيست در بستان * به رنگ آنكه چنو نقش نيست در كشمير