و له
رو كه بكام تو شد مملكت دلبرى * عارض گلگون مدار در زره عنبرى
از مه شبگون نقاب پرده به يكسو فكن * تا كه ز تشوير او پرده كند مشترى
بو كه ز باغ رخت ديدهء من برخورد * پيش كه از طرف گل سبزه برون آورى
رباعى
بر برگ گلت بنفشه ره خواهد كرد * از لاله بنفشه تكيه گه خواهد كرد
از آتش رخسار تو خواهد برخاست * دودى كه هزار دل سيه خواهد كرد
276 شمس بخارايى
اسمش شمس الدّين محمد بن مؤيد الحداد و او را شمس الدّين خاله گويند با ضياء الدّين فارسى خجندى معاصر و معاشر بوده و با كمال الدّين محمد خجندى نيز مصاحبت نموده اين دوسه بيت ازو نوشته شد
در مدح كمال الدّين محمد خجندى گفته
به دفع كردن عين الكمال دشمنسوز * كه يك حسود بر آتش به از هزار سپند
خجند ملك معالى ز ذكر فضل تو يافت * چنان كه نام شرف يافت از حسن ميمند
به عرش و كرسى يعنى به آستانهء تو * كه آستان توم هست بهترين سوگند
* * *
گر درد كند پاى فلكپيمايت * سرّيست درين عرضه كنم بر رايت
چون از سر دشمنت به جان آمد درد * آمد به تظلّم كه فتد بر پايت