مطرب چرخ مىزند شب و روز * راه خصمش به خنجر بهرام
آسمان اوج قدر او ميجست * عقل گفت اى گدا كجا و كدام
رفعت قدر او از آن بيش است * كه پسندد ز كاينات مقام
اى كه عرش بلندپايه كند * هردم از همتت بلندى وام
پيش دست گهرفشان تو رعد * هر زمان بانگ برزند بغمام
جگر تفتهء حسودتر است * مشرب عذب چشمههاى حسام
به ز كلك تو هيچ تير نجست * از گشاد ليالى و ايام
ايضا
دوش كز طرّهء معنبر شام * چهرهء دهر گشت غاليهفام
تيره شد چشمهء روان فلك * از چه از گرد موكب اجرام
عقد گوهرنماى پروين يافت * از پى گردن سپهر نظام
عقل گفتا چرا نمىبندى * از پى كعبهء رجا احرام
آنكه از تازيانهء قهرش * توسن روزگار گردد رام
گرد بر گرد چشمهء تيغش * لشكر فتح نصب كرد اعلام
با كفش وصف مهر مىكردم * گفت كم كن حديث قرصى خام
اى ز چرخت پريده جانب چرخ * طايران چهار پرّ سهام
حجت قاطعست شمشيرت * كه كنى خصم را به دو الزام
ايضا
اى ز چشمت بوستان حسن عبهر يافته * وز لبت باغ ملاحت شاخ شكّر يافته
نافهء زلفت دم عيسى مريم داشته * سرو قدت نار ابراهيم آذر يافته
بر بساط دلربايى پادشاه حسن تو * از كمند عنبرين بر فرق افسر يافته
بر سر چاه زنخدانت كه آب ما ببرد * يوسف دل از خم زلف تو چنبر يافته
همچو اشك خامهء دستور آصف منزلت * آب ياقوت لب تو طعم شكّر يافته