277 شمالى دهستانى خراسانى
حكيمى بوده سخنگوى و نديمى نيكخوى شمال طبعش را روحافزايى نفس عيسى و خامهء دستش را اثر عصاى موسى با اديب صابر مناظرات داشتهاند چنان كه اديب به جهت او قطعهيى گفته كه اين دو بيت از آن است .
اى شمالى گرم تو نستايى * چون منى ناستوده كى ماند
ابر اگر پيش آفتاب آيد * نور او نانموده كى ماند
از قصايد اوست
پيام داد صبا سوى بوستان شبگير * كه چاره ساز و بكن كار خويش را تدبير
شمال تند برآمد مرا مجال نماند * كه او قوى و جوانست و من ضعيفم و پير
ربود باد شمال آن لطيفهها ز درخت * كه من به وقت سحرگاه كردمى تصوير
سهماهه بود كه همواره ز ايران ترا * به نافه مشك همىدادم و به توده عبير
صفير مرغ ز سرو جوانه وقت سحر * بر آن صفت كه ز ايوان خواجه نغمهء زير
كنون ز تير هزيمت شدم كه غارت كرد * همه خزينهء ارديبهشت لشكر تير
چو آفتاب سر از باختر برافرازد * شود به تابش او سنگ خاره همچو خمير
خروش چزد ميان سراب وقت زوال * چنان كه نالهء عاصى بود ميان سعير
چنان بجوشد دريا كه استخوان نهنگ * در آب گرم بريزد ميان بحر قعير
اگر ز سندان ممكن بود كه شير آيد * سموم تفته برون آورد ز سندان شير
عقاب را گه پرواز پر فروريزد * بدان صفت كه كند مرغ خانگى تحقير
همىپذيرد گرمى به ماه تير كمان * چو ملك و دولت سلطان به روزگار وزير
مدبّرى كه به تدبير اوست پيوسته * هرآنچه كرد خداوند در ازل تقدير
ز آفتاب اگر خصم او سپر سازد * زندش قايد سيارگان ز چرغ به تير
زهى دو دست وزارت به دولت تو قوى * زهى دو چشم صدارت به حشمت تو قرير