گيتى ز بس بدائع دلبر شده است باز * شايستهء شكارگه خسرو زمان
خوانند در مخاطبه او را همى ملوك * درياى بىمخاطره و چرخ بيكران
نسبت نهادمى به تو گشت زمانه را * گر نيستى زمانه گهى پير و گه جوان
خورشيد را به راى تو تشبيه كردمى * گر ز آفت كسوف نبودى بر او زيان
تغزل اين قصيده را بطرزى مأنوس در صفت طاوس گويد
آن مرغ كش خرام كدامست در چمن * كز مشك تاج دارد و از حلّه پيرهن
گردون مثال و تنش همه ماه و مشترى * حورا نگار و برش همه زهره و پرن
در دوش او سجادهء رنگين بىنورد * بر فرق او ذؤابهء مشكين بىشكن
رشك فرشته است و به تشبيه در ازل * زو يافته است راه به جنّات اهرمن
بىآنكه فتنهيى بود اندر جمال او * دلها بر او شوند چو بينند مفتتن
گه گرد حوض گردد و گه گرد لالهزار * گه زير سرو غلطد و گه زير نسترن
از نارونش حجله و از نسترن سرير * از لاله برگ مفرش و از ارغوان وطن
وندر عقب يكى علم كاويان كشان * چون پربنفشهء طبرى بيشهء كشن
گويى كه چتر بوقلمونيست بىستون * برداشته ز جاى مران را به مكر و فن
بر سينه بسته چند حلى از گل بهشت * وندر حليش درّ و يواقيت مختزن
شادان شود بديدن او آدمى و باز * آدم ازو فتاده به هر سختى و محن
همچون شعاع آينه در روى آفتاب * رنگش به عكس خيره كند چشم مرد و زن
در پاى كرده موزهء ياقوت سال و ماه * چون مرد لشكرى كه شود سوى تاختن
مانند حور عين به چمن در همىچمد * گشته بسان روضهء جنات از آن چمن
چون صوفيان به خانقه و شاهدان به بزم * چون سعترى به باغ و مباشر به بادخن