و له ايضا
طى كرد زمانه مفرش قار * از چهرهء عيش پرده بردار
ديريست كه ذرّه مىكند رقص * كو ساغر آفتاب كردار
داراى فلك سرير ارغون * آن تاجور زمانه مقدار
باديست خدنگ او هوا سوز * آبيست حسام او شرربار
چوبكزن بام اوست گردون * با اين همه چشمهاى بيدار
اين طرفه كه مانده مىنگردد * عفو تو ز جستن گنهكار
چون مىنرسم به غور مدحت * آن به كه كنم به عجز اقرار
و له ايضا
سپيدهدم كه شهنشاه لاژورد سرير * شود سوار براين تيز خنگ باد مسير
جهان تيرهدل از مقدم سحر گردد * چو زنگىيى متبسّم عذار شسته به شير
ز بس ندا كه خروسان صبحخيز كنند * رواق چرخ شود پرصداى نالهء زير
هزار كوكب ياقوتگون برون آيند * ز روى ساغر گردون آسمان تصوير
به روى باده حباب ميانتهى ماند * چنان كه بر ورق گل سرشك ابر مطير
ز روى صبح جهان را چو دلبرى دانند * كه آفتاب نمايد ز شامگون زنجير
زمانه مشعلهء قدسيان برافروزد * ز روى مهر ممالك فروز صبح ضمير
مدار دولت سلطان شهنشه وزرا * كه از جلالت او آسمان خورد تشوير
ز عكس طرّهء عنبر نسيم توقيعش * خط شباب دمد از عذار عالم پير
سپهرمنزلتا چرخ بركشيدهء تست * روا مدار كه در باب من كند تقصير
و له ايضا
از دهن آسمان چشمهء خور شد پديد * در دهن جام ريز بادهء كوثر عيار