جام صفابخش را نام ندانى كه چيست * آينهء روى غم صيقل زنگ خمار
هر گهرى كافتاب كرد نهان زير چرخ * از مدد ابر شد بر سر عالم نثار
كنيت باغ اى عجب مى نشناسى كه چيست * دلبر شمشاد قد شاهد روشن عذار
كبك غزلخوان مگر پرده رهاوى گرفت * ور نه چرا چاك زد لاله چو صوفى شعار
بلبل از آن مست شد كز قدح لعل گل * خورد به ياد وزير دوش مى خوشگوار
و له ايضا
يك روز بشكنم در زندان روزگار * بيرون جهم ز كلبهء احزان روزگار
تا زير اين حديقه اسيرى طمع مكن * جام طرب ز ساقى دوران روزگار
چندين سموم حادثه آخر چرا وزد * بر گلبن دلم ز بيابان روزگار
زينپس كنم ز باديهء پرسموم آز * قصد جناب كعبهء اعيان روزگار
صاحبقران دودهء شاهى كه زيب يافت * از نقش داغ طاعت او ران روزگار
در مهد لاجورد فلك طفل بخت او * شير دوام خورده ز پستان روزگار
صورتگر وجود ز اركان جاه او * تركيب كرده كالبد جان روزگار
و له ايضا
اى كلك خوشخرام تو سرو بهار ملك * توقيع مشكفام تو زلف عذار ملك
بىكوتوال عدل تو فرسوده گشته بود * از منجنيق حادثه برج و حصار ملك
بىگرد موكب تو كه اكسير دولت است * روشن نمىنمود خرد را عيار ملك
از بهر فرق حلقه به گوش تو ساخته * دست زمانه افسر گوهرنگار ملك