و له ايضا
عروس صبح چر آيينهء ضيا برداشت * نقاب دعوى از چهرهء هوا برداشت
فلك چو بحر نمود اختران جواهر او * كه وقت صبح چو غواصشان ضيا برداشت
دو كرسىيى كه فلك راست هريكى گفتى * ميان بحر چو بط راه آشنا برداشت
رسيد همچو سليمان پادشه خورشيد * نداى هب لى در عرصهء سبا برداشت
و له ايضا
مگر سحاب ز لفظ خوش تو بهره گرفت * كه در كنار صدف لؤلؤ خوشاب انداخت
جهان چه خدمت شايسته كرد گردون را * كه باز در بر او خلعت شباب انداخت
چو فرشهاى ملوّن كه دهر رنگآميز * براى مجلس دستور كامياب انداخت
و له ايضا
صاحبا مشترى غلام تو باد * چشمهء آفتاب جام تو باد
عندليب طرب سراى فلك * ارغنونساز جشن عام تو باد
چاشنىگير جام خانهء خلد * تشنهء جرعهء مدام تو باد
هر لباسى كه دست نقصان دوخت * در بر خصم ناتمام تو باد
هر درستى كه دست مهر زند * بستهء گوشهء ستام تو باد
تا خطيب زمان نگردد لال * سكهء سلطنت بنام تو باد