چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب * گر خورد عالمى را وانگه همان عصا شد
يك گوهرى چو بيضا جوشيد و گشت دريا * كف كرد و كف زمين شد وز دود او سما شد
الحق نهان سپاهى پوشيده پادشاهى * هر لحظه حمله آورد وانگه به اصل وا شد
گرچه ز ما نهان شد در عالمى روان شد * تا نيستش نخوانى كز عالمى جدا شد
هر حالتى چو تير است اندر كمان قالب * زد در نشانهء خويش گر از كمان رها شد
گرچه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد * در بحر جويد او را غوّاص كآشنا شد
از ميل مرد و زن خون جوشيد وان منى شد * وانگه از آن دو قطره يك قطره در هوا شد
آنگه ز عالم جان آمد سپاه انسان * عقلش وزير گشت و دل رفت و پادشا شد
تا بعد چند گاهى دل ياد شهر جان كرد * واگشت جمله لشكر در عالم فنا شد
گويى چگونه باشد آمد شد معانى * اينك به وقت خفتن بنگر گرهگشا شد
فى صفت العشق و حالاته
اين عشق جمله عاقل و بيدار مىكشد * بىتيغ مىبرد سر و بىدار مىكشد