مهمان او شديم كه مهمان همىخورد * يار كسى شديم كه او يار مىكشد
چون يوسفى بديد چو گرگان همىدرد * چون مؤمنى بديد چو كفار مىكشد
ما دل نهادهايم كه دل دارييى كند * يا گر كشد به رحم و به هنجار مىكشد
نى نى كه كشته را دم او جان همىدهد * گر او به غمزه عاشق بسيار مىكشد
هل تا كشد ترا نه كه آب حيات اوست * تلخى مكن كه دوست عسلوار مىكشد
همت بلند دار كه آن عشق همتى * شاهان برگزيده و احرار مىكشد
ما چون شبيم ظل زمين و وى آفتاب * شب را به تيغ صبح گهروار مىكشد
زنگى شب ببرد چو طرار عقل ما * شحنهء صبوح آمد و طرار مىكشد
حاصل مرا چو بلبل مستى ز گلشنى است * چون بلبليم جدايى گلزار مىكشد
فى ذكر الكاملين و اشار الى شيخ الكبرى نجم الدّين
ما نه زان محتشمانيم كه ساغر گيرند * و نه زان مفلسكان كه بز لاغر گيرند
ما از آن سوختگانيم كه از لذت عشق * آب حيوان بهلند و پى آذر گيرند