چو مه از روزن هر خانه كه اندر تابيم * از ضيا شبصفتان جمله ره درگيرند
نااميدان كه فلك ساغر ايشان بشكست * چون ببينند رخ ما طرب از سر گيرند
آنكه زين جرعه كشد جمله جهانش نكشد * مگر او را بگليم از بر ما برگيرند
هركه او گرم شد آنجا نشود غرّهء كس * اگرش سردمزاجان همه در زر گيرند
در فروبند و بده باده كه آنوقت رسيد * زردرويان را تا بادهء احمر گيرند
بيكى دست مى خالص ايمان نوشند * به يكى دست دگر پرچم كافر گيرند
آب ماييم به هرجا كه بگردد شاخى * عود ماييم به هر سور كه مجمر گيرند
پس اين پردهء ازرق صنم مهروييست * كه ز نور رخش انجم همه زيور گيرند
ز احتراقات و ز تربيع و نحوست برهند * اگر او را سحرى گوشهء چادر گيرند
تو دوراى و دودلى و دل صاف آنها راست * كه دل خود بهلند و دل دلبر گيرند
خمش اى عقل عطارد كه درين مجلس عشق * حلقهء زهرهوشانت همه تسخر گيرند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1081
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٠٨١