چو در كان نباتيد ترشروى چراييد * چو در آب حياتيد چرا خشك و نژنديد
چنان گشت و چنين گشت چرا راست نياييد * بدانيد كه چونيد مدانيد كه چنديد
چنين برمستيزيد ز دولت مگريزيد * چو امكان گريزست كه در دام و كمنديد
چو پروانهء جانباز بتازيد براين شمع * چه موقوف رفيقيد چو وابستهء بنديد
ازين شمع بسوزيد دلوجان بفروزيد * تن تازه بپوشيد چو اين كهنه فكنديد
ز روباه چه ترسيد شما شيرنژاديد * خر لنگ چراييد چو از پشت سمنديد
خموشيد كه گفتار فروخورد شما را * خريدار چو طوطيست شما شكر و قنديد
فى المعارف و المحبه
در عشق زنده بايد كز مرده هيچ نايد * دانى كه كيست زنده آن كو ز عشق زايد
گرمى شير غرّان تيزى تيغ برّان * نرّى جمله نرّان با عشق كند آيد
در راه رهزنانند وين همرهان زنانند * پاى نگار كرده اين راه را نشايد
هرگز چنين سرى را تيغ اجل نبرد * كان سر ز سربلندى بر ساق عرش سايد
هرگز چنين دلى را غصه فرونگيرد * غمهاى عالم او را شادى دل فزايد
در عشق جوى ما را در ما بجوى او را * گاهى منش ستايم گه او مرا ستايد
دريابيش ترشرو او ابر نوبهار است * عالم به دوست شيرين عمدا ترش نمايد
تا چون صدف ز دريا بگشايد او دهانى * درياى ما و من را چون قطره در ربايد