گامى دو چنان آيد كاو راست نهاده است * و آنگاه كه داند كه كجاهاش كشاند
استيزه مكن مملكت عشق طلب كن * كاين مملكتت از ملكالموت رهاند
بارى تو بنه كام خود و راه خرد گير * كاين كام ترا زود به ناكام رساند
اشكارى شه باش و مجو هيچ شكارى * كاشكار ترا باز اجل باز ستاند
چون باز دمى رو بهسوى طبلهء بازش * كان طبله ترا نوش دهد نيش رهاند
زندانى مرگند همه خلق يقين دان * محبوس ترا از تك زندان نرهاند
دانى كه درين كوى رضا بانگ سگان چيست * تا هركه مخنّث بود آنش بجهاند
حاشا ز سوارى كه بود عاشق اين راه * كه بانگ سگان گوى دلش را بطپاند
فى الاذواق و المواجيد
وقتى خوش است ما را لا بد نبيد بايد * وقتى چنين به جانى جامى خريد بايد
هرجا فقير يا بى با او نشست بايد * هرجا شرير بينى از وى رميد بايد
اما چو قلب و نيكو مانندهاند باهم * پيش چراغ يزدان آن را گزيد بايد