همىگفت ژوليده دستار و موى * كف دست شكرانه مالان به روى
كه اى نفس من درخور آتشم * ز خاكسترى روى درهم كشم
بزرگان نكردند در خود نگاه * خدابينى از خويشتن بين مخواه
گنهكار انديشهناك از خداى * بسى بهتر از عابد خودنماى
به نرمى ز دشمن توان كند پوست * چو با دوست سختى كن دشمن اوست
به اخلاق با هركه بينى بساز * اگر زيردست است و گر سرفراز
كه اين گردن از نازكى بركشد * بگفتار خوش وان سر اندر كشد
ارادت ندارى سعادت مجوى * به چوگان خدمت توان برد گوى
وجودى دهد روشنايى به جمع * كه سوزيش در سينه باشد چو شمع
دلم خانهء مهريار است و بس * از آن مى نگنجد در آن كين كس
فى الحكمة
چه خوش گفت بهلول فرخندهخوى * چو بگذشت بر عارفى جنگجوى
گر اين مدعى دوست بشناختى * به پيكار دشمن نپرداختى
ايضا
شنيدم كه در دشت صنعا جنيد * سگى ديد بركنده دندان ز صيد
ز نيروى سرپنجهء شيرگير * فرومانده عاجز چو روباه پير
چو مسكين و بىطاقتش ديد و ريش * به دو داد يكنيمه از نان خويش
شنيدم كه مىگفت و خوش مىگريست * كه داند كه بهتر ز ما هر دو كيست
از آن بر ملائك شرف داشتند * كه خود را ز سگ كمتر انگاشتند
اگر ابلهى مشك را گنده گفت * تو مجموع باش او پراكنده گفت