عزيزان پوشيده از چشم خلق * نه زنارداران پوشيده دلق
به خود سر فروبرده همچون صدف * نه مانند دريا برآورده كف
نه سلطان خريدار هر بندهايست * نه در زير هر ژندهاى زندهييست
اگر ژاله هر قطرهيى در شدى * چو خرمهره بازار ازو پر شدى
طلبكار بايد صبور و حمول * كه نشنيدهام كيمياگر ملول
يكم روز بر بندهيى دل بسوخت * كه مىگفت و فرماندهش مىفروخت
ترا بنده از من به افتد بسى * مرا چون تو خواجه نباشد كسى
دريغست روى از كسى تافتن * كه ديگر نشايد چو او يافتن
و له ايضا
طبيبى پريچهره در مرو بود * كه در باغ دل قامتش سرو بود
نه از درد دلهاى ريشش خبر * نه از چشم بيمار خويشش خبر
حكايت كند دردمندى غريب * كه خوش بود چندى سرم با طبيب
نمىخواستم تندرستى خويش * مبادا كه نايد طبيبم به پيش
بسا عقل زورآور چيردست * كه سوداى عشقش كند زيردست
و له
يكى خورده بر شاه غزنين گرفت * كه حسنى ندارد اياز اى شگفت
گلى را كه نه رنگ باشد نه بوى * غريبست سوداى بلبل بر اوى
به محمود گفت اين حكايت كسى * بپيچد ز انديشه بر خود بسى
كه عشق من اى خواجه بر خوى اوست * نه بر قد و بالاى نيكوى اوست
شنيدم كه در تنگنايى شتر * بيفتاد و بشكست صندوق در
به يغما ملك آستين برفشاند * و زانجا به تعجيل مركب براند
غلامان پى در و مرجان شدند * به يغما ز سلطان پريشان شدند
نماند از وشاقان گردنفراز * كسى در قفاى ملك جز اياز