ايضا
شتر بچه با مادر خويش گفت * بس از رفتن آخر زمانى بخفت
بگفت ار بدست منستى مهار * نديدى كسم باركش در قطار
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * اگر ناخدا جامه بر تن درد
به اندازهء بود بايد نمود * خجالت نبرد آنكه ننموده و بود
زراندودگان را به آتش برند * به ديد آيد آنگه كه مس يا زرند
چه دانند مردم كه در خانه كيست * نويسنده داند كه در نامه چيست
دو چشم و شكم پر نگردد به هيچ * تهى بايد اين رودهء پيچپيچ
تنور شكم دمبهدم تافتن * مصيبت بود روز نايافتن
برو اندرونى بدست آر پاك * شكم پر نخواهد شد الا به خاك
خبر ده به درويش سلطانپرست * كه سلطان ز درويش مسكينتر است
گدا را كند يكه درم سيم سير * فريدون بملك عجم نيمسير
اگر پاى در دامن آرى چو كوه * سرت ز آسمان بگذرد از شكوه
حذر كن ز نادان دهمرده گوى * چو دانا يكى گوى و پرورده گوى
چرا گويد آن چيز در خفيه مرد * كه گر فاش گردد شود روى زرد
فى الموعظه
بد اندر حق مردم نيك و بد * مگو اى جوانمرد صاحبخرد
كه بد مرد را خصم خود مىكنى * و گر نيكمرد است بد مىكنى
كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمنترند
ميان دو تن جنگ چون آتش است * سخنچين بدبخت هيزمكش است
تهى پاى رفتن به از كفش تنگ * بلاى سفر به كه در خانه جنگ
چو خواهى كه نامت بماند بهجاى * پسر را خردمندى آموز و راى
هرآن طفل كو جور آموزگار * نبيند جفا بيند از روزگار
گروهى نشينند با خوشپسر * كه ما پاكبازيم و صاحبنظر