ز من پرس فرسودهء روزگار * كه بر سفره حسرت برد روزهدار
سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوته است
چرا طفل يكروزه هوشت نبرد * كه در صنع ديدن چه بالغ چه خرد
محقق همان بيند اندر ابل * كه در خوبرويان چين و چگل
در اوراق سعدى نگنجد ملال * كه دارد پس پرده چندين جمال
نداند كسى قدر روز خوشى * مگر روزى افتد به سختىكشى
چه دانند جيحونيان قدر آب * ز واماندگان پرس در آفتاب
ترا شب به عيش و طرب مىرود * چه دانى كه بر ما چه شب مىرود
الا اى كه عمرت به هفتاد رفت * مگر خفته بودى كه بر باد رفت
مرا برف باريد بر پر زاغ * نشايد چو بلبل تماشاى باغ
چه خوش گفت لقمان كه نازيستن * به از سالها در خطا زيستن
جوانا ره طاعت امروز گير * كه فردا جوانى نيايد ز پير
من آن روز را قدر نشناختم * بدانستم اكنون كه درباختم
قضا روزگارى ز من در ربود * كه هرروزى از آن شب قدر بود
در تأسف از گذشتن عمر و رسيدن به پيرى
دو بيتم جگر كرد روزى كباب * كه مىگفت گويندهيى با رباب
دريغا كه بىما بسى روزگار * برويد گل و بشكفد نوبهار
بسا تير و دىماه و ارديبهشت * بيايند و ما خاك باشيم و خشت
پس از ما بسى گل دمد بوستان * نشينند با يكدگر دوستان
زدم تيشه يك روز بر تل خاك * به گوش آمدم نالهيى دردناك
كه زنهار اگر مردى آهستهتر * كه چشم و بناگوش و رويست و سر
خبر دارى اى استخوانى قفس * كه جان تو مرغيست نامش نفس
چو مرغ از قفس رست و بگسست قيد * دگر ره نگردد به سعى تو صيد
نگهدار فرصت كه عالم دميست * دمى پيش دانا به از عالميست