چرا دل بر اين كار وانگه نهيم * كه آنان برفتند و ما در رهيم
و له ايضا
يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه را بردريد
چو بر پهلوى جان سپردن بخفت * زبانآورى بر سرش رفت و گفت
تو دشمن چنين نازنين پرورى * ندانى كه ناچار زخمش خورى
جهانآفرين گرنه يارى كند * كجا بنده پرهيزگارى كند
ز جرمم درين مملكت جاه نيست * و ليكن بملكى دگر راه نيست
فى المناجات
شنيدم كه مستى ز تاب نبيد * بمقصورهء مسجدى در دويد
بناليد بر آستان كرم * كه يا رب بفردوس اعلى برم
مؤذن گرفت آستينش كه هين * سگ و مسجد اى فارغ از عقل و دين
چه شايسته كرد كه جوئى بهشت * نمىزيبدت ناز با روى زشت
بگفت اين سخن مرد و بگريست مست * كه مستم بدار از من اى دوست دست
عجب دارى از فضل پروردگار * كه باشد گنهكارى اميدوار
منم آن ز پاى اندرافتاده پير * خدايا بفضل خودت دست گير
266 شمس الدّين تبريزى قدّس سره
و هو شيخ شمس الدّين محمد بن على بن داود التبريزى وى از مشاهير عارفين و از معارفت كاملين زمان خود بوده گويند پدرش از بيم تهمت مخالفين و از فرط حسن شمس الدّين تا هنگام دميدن خط وى را از خانه به در آمدن نخواست ازيرا در نزد نسوان زردوزى فراگرفت وزان پس او