چو سلطان نگه كرد و او را بديد * رخش چون گل صبحدم بشكفيد
به دو گفت كاى سنبلت پيچپيچ * ز يغما چه آوردهاى گفت هيچ
من اندر قفاى تو مىتاختم * ز خدمت بنعمت نپرداختم
گرت خدمتى هست در بارگاه * به نعمت مشو غافل از پادشاه
خلاف طريقت بود كاوليا * تمنا كنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست * تو در بند خويشى نه در بند دوست
فى التوحيد
ره عقل جز پيچ در پيچ نيست * بر عارفان جز خدا هيچ نيست
همه هرچه هستند از آن كمترند * كه با هستيش نام هستى برند
چو سلطان عزت علم بركشد * جهان سر به جيب عدم دركشد
مگر ديده باشى كه در باغ و راغ * بتابد به شب كرمكى چون چراغ
يكى گفتش اى كرمك شبفروز * چه بودت كه بيرون نيايى به روز
بگفتا كه من جز به صحرا نيم * ولى پيش خورشيد پيدا نيم
اگر عز و جاه است و گر ذل و قيد * من از حقشناسم نه از عمر و زيد
مترس از محبت كه خاكت كند * كه باقى شوى گر هلاكت كند
مگس پيش شوريدهاى پر نزد * كه او چون مگس دست بر سر نزد
چو شوريدگان مىپرستى كنند * به آواز دولاب مستى كنند
جهان پرسماعست مستى و شور * و ليكن چه بيند در آيينه كور
تعلق حجابست و بىحاصلى * چو پيوندها بگسلى واصلى
طريقت جز اين نيست درويش را * كه افكنده دارد تن خويش را
فى الاخلاق
شنيدم كه روزى سحرگاه عيد * ز گرمابه آمد برون بايزيد
يكى طشت خاكسترش بىخبر * فروريختند از سرايى به سر