فى الموعظه
اميرى به چاهى درافتاده بود * كه از هول او شير نر ماده بود
همهشب ز فرياد و زارى نخفت * يكى بر سرش كوفت سنگى و گفت
تو هرگز رسيدى به فرياد كس * كه مىخواهى امروز فريادرس
تو ما را همى چاه كندى به راه * به سر لاجرم درفتادى به چاه
يكى پند مىداد فرزند را * نگهدار پند خردمند را
مكن جور بر خوردگان اى پسر * كه يك روزت افتد بزرگى ز سر
و له
به خردى مرا زور سرپنجه بود * دل زيردستان ز من رنجه بود
بخوردم يكى مشت زورآوران * نكردم دگر زور بر لاغران
جهان اى پسر ملك جاويد نيست * ز دنيا وفادارى اميد نيست
نه بر باد رفتى سحرگاه و شام * سرير سليمان عليه السلام
در آخر نديدى كه بر باد رفت * خنك آنكه با دانش و داد رفت
چه خوش گفت شوريدهاى در عجم * بكسرى كه اى وارث ملك جم
اگر ملك بر جم بماندى و بخت * ترا كى ميسر شدى تاج و تخت
منه بر جهان دل كه بيگانهايست * چو مطرب كه هر روز در خانهايست
نه لايق بود عشق بر دلبرى * كه هر بامدادش بود شوهرى
گر انصاف پرسى بداختر كسى است * كه در راحتش رنج ديگر كسى است
ستايشسرايان نه يار تواند * ملامتكنان دوستار تواند
ز دشمن شنو سيرت خود كه دوست * هرآنچ از تو آيد به چشمش نكوست
در نصيحت ملوك و تدبير ملك گفته
همى تا برآيد به تدبير كار * مداراى دشمن به از كارزار
به تدبير رستم درآيد به بند * كه اسفنديارش نرست از كمند