گويند مگو سعدى چندين سخن از عشقش * مىگويم و بعد از من گويند به دورانها
و له ايضا
امشب سبكتر مىزنند اين طبل بىهنگام را * يا وقت بيدارى غلط بود است مرغ بام را
برخيز تا يكسو نهيم اين دلق ازرقفام را * بر باد قلاشى دهيم اين شرك تقوى نام را
هر ساعت از نو قبلهاى در بتپرستى مىرود * توحيد بر ما عرضه كن تا بشكنيم اصنام را
مى با جوانان خوردنم خاطر تمنا مىكند * تا كودكان در پى فتند اين پير دردآشام را
جايى كه سرو بوستان با پاى چوبين مىچمد * ما نيز در رقص آوريم اين سرو سيماندام را
دلبندم آن پيمان گسل منظور چشم آرام دل * نىنى دل آرامش مخوان كز دل ربود آرام را
و له ايضا
لاابالى چكند دفتر دانايى را * طاقت وعظ نباشد سر سودايى را
ديده را فايده آنست كه دلبر بيند * ور نبيند چه بود فايده بينايى را
همه دانند كه من سبزهء خط دارم دوست * نه چو ديگر حيوان سبزهء صحرايى را
گر برانى نرود ور برود بازآيد * ناگزير است مگس دكهء حلوايى را
به حديث من و حسن تو نيفزايد كس * حد همين بود سخندانى و زيبايى را