همچون درخت باديه سعدى ز برق شوق * سوزان و ميوهء سخنش همچنان تر است
آرى خوش است وقت عزيزان به بوى عود * زان سوز غافلند كه در جان مجمر است
ايضا
هركسى را نتوان گفت كه صاحبنظر است * عشقبازى دگر و نفسپرستى دگر است
نه هرآن چشم كه بينند سياهست و سپيد * يا سپيدى ز سياهى بشناسد بصر است
آدمى صورت اگر دفع كند شهوت نفس * آدمى خوى شود ور نه همان جانور است
هركه در آتش عشقش نبود طاقت سوز * گو به نزديك مرو كافت پروانه پر است
شربت از دست دلارام چه شيرين و چه تلخ * بده اى دوست كه مستسقى از آن تشنهتر است
گر به تيغم بزنى با تو مرا خصمى نيست * خصم آنم كه ميان من و تيغت سپر است
من ازين بند نخواهم همه عمر آزادى * بند پايى كه به دست تو بود تاج سر است
دست سعدى به جفا نگسلد از دامن دوست * ترك لؤلؤ نتوان گفت كه دريا خطر است