كمر به طاعت و انصاف و عدل و عفو ببند * چو دست منت حق بر سرت نهاد كلاه
در نصيحت و موعظه فرمايد
اى نفس اگر به ديدهء تحقيق بنگرى * درويشى اختيار كنى بر توانگرى
اى پادشاه وقت چو وقتت فرارسد * تو نيز با گداى محلت برابرى
گر پنج نوبتت بدر قصر مىزنند * نوبت به ديگرى بگذارى و بگذرى
آهسته رو كه بر سر بسيار مردمست * اين مشت خاك را كه تو امروز بر سرى
آبستنى كه اينهمه فرزند زاد و كشت * ديگر كه چشم دارد ازو مهر مادرى
و له
به نوبتند ملوك اندرين سپنجسراى * كنون كه نوبت تست اى ملك به عدل گراى
به عاقبت خبر آيد كه مرد ظالم مرد * به سيم سوختگان زرنگار كرده سراى
بخور مجلسش از نالههاى دردآميز * عقيق زيورش از ديدههاى خونپالاى
دو خصلتند نگهبان ملك و ياور دين * به گوش جان تو پندارم اين دو گفته خداى
يكى كه گردن زورآوران به قهر بزن * يكى كه از در بيچارگان به لطف دراى
چو همت است چه حاجت به گرز مغفركوب * چو دولتست چه حاجت به تير جوشنخاى