هركه بازآيد ز در پندارم اوست * تشنه مسكين آب پندارد سراب
حيف باشد بر چنين تن پيرهن * ظلم باشد بر چنين صورت نقاب
خوى بدامان از بناگوشش بگير * تا بگيرد دامنت بوى گلاب
بامدادان تا به شب رويت مپوش * تا بپوشانى جمال آفتاب
سعديا گر در برش خواهى چو چنگ * گوشمالت خورد بايد چون رباب
ايضا
اين بوى روحپرور از آن كوى دلبر است * اين آب زندگانى از آن حوض كوثر است
اى باد بوستان مگرت نافه در ميان * اى مرغ آشنا مگرت نامه بر پر است
بوى بهشت مىگذرد يا نسيم دوست * يا كاروان صبح كه گيتى منور است
اين قاصد از كدام زمينست مشكبوى * وين نامه در چه داشت كه عنوان معطر است
در راه باد عود بر آتش نهادهاند * يا خود در آن زمين كه تويى خاك عنبر است
دانى كه بىتو چون گذرانيم روزگار * روزى كه بىتو مىگذرد روز محشر است
صورت ز چشم غايب و اخلاق در نظر * ديدار در حجاب و معانى برابر است
در نامه مىنگنجد ما را حديث عشق * كوته كنم كه قصهء ما كار دفتر است
بازآ كه در فراق تو چشم اميدوار * چون گوش روزهدار بر اللّه اكبر است