بر سر خشم است هنوز آن حريف * يا سخنى مىرود اندر رضا
بار دگر گر بسر كوى دوست * بگذرى اى پيك نسيم صبا
گو رمقى بيش نماند از ضعيف * چند كند صورت بىجان بقا
با همه دلدارى و پيمان و عهد * خوب نكردى كه نكردى وفا
ليكن اگر دور وصالى بود * صلح فراموش كند ماجرا
خستگى اندر طلب راحت است * درد كشيدن به اميد دوا
سر نتوانم كه برآرم چو چنگ * ور چو دفم پوست به درد قفا
قصهء دردم همه عالم گرفت * در كه نگيرد سخن آشنا
گر برسد نالهء سعدى به كوه * كوه بنالد به زبان صدا
ايضا قدس سره
وقتى دل سودايى مىرفت به بستانها * عيش و طرب آوردى بر لاله و ريحانها
گه نعره زدى بلبل گه جامه دريدى گل * با ياد تو افتادم وز ياد برفت آنها
اى مهر تو در دلها وى مهر تو بر لبها * وى شور تو در سرها وى سوز تو در جانها
تا عهد تو در بستم عهد همه بشكستم * بعد از تو روا باشد نقض همه پيمانها
با خار غم عشقت كاويخته در دامن * كوتهنظرى باشد رفتن به گلستانها
آن را كه چنين دردى از پاى دراندازد * شايد كه فروشويد دست از همه درمانها
گر در طلبت ما را رنجى برسد سهلست * چون عشق حرم باشد سهلست بيابانها