و له ايضا
چكنده بنده كه گردن ننهد فرمان را * چكند گوى كه عاجز نشود چوگان را
سرو بالاى كمانابرو اگر تير زند * عاشق آنست كه بر ديده كشد پيكان را
دست من گير كه بيچارگى از حد بگذشت * سر من دار كه در پاى تو ريزم جان را
پنجه با ساعد سيمين نه به عقل افكندم * غايت جهل بود مشت زدن سندان را
سعدى از سرزنش خلق بترسد هيهات * غرقه در بحر چه انديشد كند طوفان را
و له ايضا
ز اندازه بيرون تشنهام ساقى بيار آن آب را * اول مرا سيراب كن آنگه بده اصحاب را
مقدار يار همنفس چون من نداند هيچكس * ماهى كه در خشك اوفتد قيمت بداند آب را
وقتى در آبى تا كمر دستى و پايى مىزدم * اكنون همان پنداشتم درياى بىپاياب را
امروز حالى غرقهام تا بركنارى اوفتم * آنگه حكايت مىكنم تا زندهام غرقاب را
فرياد مىدارد رقيب از دست مشتاقان او * آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را
سعدى چو جورش مىبرى نزديك او ديگر مرو * اى بىبصر من مىروم او مىكشد قلاب را
و له ايضا
ماهرويا روى خوب از من متاب * بىخطا كشتن چه مىبينى صواب
دوش در خوابم به آغوش آمدى * وين نپندارم كه بينم جز بخواب
از درون سوزناك و چشم تر * نيمهيى در آتشم نيمى در آب