زان ز خصمان همىنترسيدى * كز احد فتح مكه مىديدى
بر تو ز ابليس كى نشيند گرد * كت سرافيل زير پر پرورد
به دل از هيچ جاهلى منديش * مشك در هيچ خاندان مپريش
كه كند خود ز بهر كين تو پاك * باد گيردار عارضش را خاك
آنكه عمرش به سعى كركس بود * ملكالموت پشهاى بس بود
گنجها دادهء ثنايابى * رنجها بردهء جزا يا بى
راه بىزحمت تعب نبود * ماه بىعقدهء ذنب نبود
زيرك از رنج بىخرد نرهد * چشم نيكو ز چشم بد نرهد
نفس كل چون گل عدوت سرشت * نام او بر فراز يخ بنوشت
تا كه خورشيد دينت روى نمود * نقش يخ را نه مايه ماند و نه سود
بركشيد آن دل مجنب تو * از دوعالم عنان مركب تو
آتش اندر مجاز و تلقين زن * آب تحقيق بر رخ دين زن
اى بصف نعال مختصران * وى به انكار سوى من نگران
گرچه با ما درين قرونست او * از همه قرنها برونست او
تا نگويى كه جز بر ما نيست * خانه اينجا و خواجه اينجا نيست
گفت تو كارساز فرع آمد * كرد تو مقتضاى شرع آمد
شاكر گفت تست گفتارم * چاكر دست تست دستارم
سر من يافت زان كف و گفتار * از درون مغز و از برون دستار
من به مدح تو سرورى گشتم * من به دستار تو سرى گشتم
جز مرا كيست كاندرين كشور * پيش دستار بود و اينك سر
از پى شكرت اى سر احرار * از من اينك فصيحتر دستار
شكرى گفتن از زبان درى است * شكر من هم زبان شكرى است
پايم آن روز كه سوى تو شتافت * سر من همچو شمع جانى يافت
آمدم باز تا چنان گردم * تا چو خورشيد جمله جان گردم
به دو لفظ نكو كه بشنودى * يك در اندر فلك بيفزودى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 999
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٩٩