چون سيه شد سر زراندودش * آتش اندر جهان زند دودش
خون مردان خورد به صبح و به شام * شيرخواره كه ديد خونآشام
تا از عنبر دهان خود پر كرد * شبه را گنج خانهء در كرد
نوك او در سخا به بهروزى * شد كليد خزانهء روزى
پخته را خامهء تو خام كند * صبح را هيبت تو شام كند
بقبول تو جان گرامى شد * تيزبينى به عقل نامى شد
هركه نزديك تو روان شود * در فضاى عدم روانه شود
آنكه بيرون زند ز حد تو پى * ذرهها درهها شود بر وى
زنده پى زنده از پى آنست * كه بر او از تو داغ حرمانست
به قبول تو گر دلير شود * زندهء گاو زو چو شير شود
بريا هيچ شروشورت نيست * در سخن هيچ زر و زورت نيست
چرخ را با سخات نام نماند * طبع با آتش تو خام نماند
تا عطاى تو بخشش در شد * حرفهاى طمع ميان پر شد
رو كه گم نام شد نياز از تو * ممتلى معده گشت آز از تو
ورچه نيكو است اين كرم از آز * ليكن اين نه كه از لطافت باز
معده از آز چون بپردازى * گلشكر هم به لطف خودسازى
حاسدت را كه از در خواريست * زردروئى ز سرنگونساريست
چرخ را بر كسى كه محرم نيست * زين چنين ريشخندها كم نيست
و له ايضا
دشمنانت آنچه ماده آنچه نرند * همه حمال هيزم سقرند
ديده دارند ليك خيره چو طمع * مغز دارند ليك تيره چو شمع
پيش تو يك عدو درنگ نكرد * چون قضا صف كشيد و جنگ نكرد
درهء ذرهاى چو درد كند * سپه پشتهاى چه گرد كند
سپر از هيچ خصم نفكندى * سايبانهاى سينهشان كندى