نه قضا بهر نام و نان كردى * بلكه اين شغل بهر آن كردى
تا يكى چشم جور بردوزى * قاضيان را قضا بياموزى
تا ز حكم تو عقل در تكليف * ادب القاضىيى كند تاليف
شيمت عدلت از پى دين را * مغزتين كرده مغز تنين را
بذل بىذلتى همى تو كنى * عدل بىعلتى همى تو كنى
كاين دگرها اگرچه فاروقند * به سر و بن لفيف مفروقند
داد را فوق و تحت بنيادت * گوييا نقش داده شد دادت
عدل ازين پيش بس گداخته بود * آزش از صدر دين نياخته بود
چون تو را يافت باز در بالش * آمد از بالش تو در بالش
ساعتى با دل تو همبر شد * سايهبان زمانه جانور شد
نكنى بهر خواب هيچ بسيج * زانكه جانى و جان نخسبد هيچ
شحنهء راه دين صلابت تست * روح شرع نبى مثابت تست
كاهد از هيبتت همى دوزخ * همچو ز افسون و هميان آژخ
صدر حكم تو ذروهء فلك است * پيشكار تو اندرو ملك است
حجتم بر كسى كه كس باشد * بدر و شمس و ظلال بس باشد
خازنان رموز مصطفوى * وارثان خزانهء نبوى
و له ايضا
اى نديده چو خويشتن دگرى * در نشابور و بلخ و مرو و هرى
با همه عالم ار تو بنشينى * عالمى و اللّه ار چه خودبينى
باش تا همچو ماه تافتهاى * تو هنوز از فلك چه يافتهاى
باش تا چرخ مرقد تو شود * باش تا عرش مسند تو شود
باش تا از پى تمامى را * جان دهى رفتگان شامى را
باش تا برگرى ز چهرهء بام * زحمت شام را ز مغرب و شام
تا ببيند نيز ما حضرى * بصريان از بصيرتت اثرى