گر تو در بصره درس نحو كنى * بصره از اهل بصره محو كنى
چون در احكام اسم و حرف شدى * يا به فعل و زمان و صرف شدى
خيره گردند همچو جان از جسم * نيست گردند چون الف از بسم
چون بدانند فضل تو هركس * چون بينند عزم تو هر خس
بينش خويش چست بر تو كند * نحو اعمى درست بر تو كند
چه شناسد ترا جهان ملول * چه خبر مر حليمه را ز رسول
جان چه داند كه قهرمانش كيست * كان چه دادند كه در ميانش چيست
خر ندارد چو دانش تر و خشك * نزد او بار او چه پشك و چه مشك
ازل اول كه اين جهان دادت * همچنين محترم فرستادت
كز پى اختر و سعادت تو * وز پى خدمت ولادت تو
اولين برج اين حصار كبود * تا كمر برنبست رخ ننمود
شد كمربند هم درين دهليز * همچو جوزا رئيس جوزا نيز
چون بديد است از را رنگى * داد مالت به چنگ خرچنگى
علم و حلم اندرين زمانه تراست * ترس و درس اندرين ميانه تراست
علم دين از براى دين بايد * تو چنينى و اينچنين بايد
علم كز بهر كاخ و باغ بود * همچو مر دزد را چراغ بود
هرك را چشم عقل باشد كور * علم بر وى جو پر بود بر مور
و له ايضا
اى همه صلح و هيچ جنگى نه * اى همه صدق و هيچ رنگى نه
مرد را از نقاب زايد رنگ * زر چو خالص بود نگيرد زنگ
تا تو در ملك جان درآمدهاى * زير پر ملك برآمدهاى
با وفاى تو در عقيم بماند * با بقاى تو در يتيم بماند
ملك تو پاسبان احرار است * كلك تو ديدهبان اسرار است
كلك برانت آتشينبار است * خاك خوارست و باد رفتار است