از تو دارند صد هزار فتوح * وارد و صادر طبيعت و روح
غيرتى هست رغم اعدا را * بر تو مر امهات و آبا را
تا نزايند چون توى در دين * اين سترون شد است و آن عنين
نه به عالم چو تو خردمند است * نه فلك را به از تو فرزند است
بىتو چشم زمانه خيره بود * ماه بىآفتاب تيره بود
از تو زندهست گاه حكمت و دين * علم پيشين و شرع بازپسين
از خطا خانهء تو در فتوى * همچو نام قيامت يحيى
پايه منبر تو بر فلك است * انبهى مجلس تو از ملك است
پند تو در دل شميدهء ابر * همچو بر گل سرشك ديدهء ابر
خلق بيدار شد چو دولت تو * از خروش خروس دعوت تو
زانكه تا اين خروس پر بفشاند * خفته جز بخت حاسد تو نماند
مگس اكنون به قوت ملك است * زهره اكنون فقيرهء فلك است
تا هم از طبع تو طلب نبود * زهره را زهرهء طرب نبود
با عدوى تو خواند استغنات * كاكثر و اذكر هادم اللذات
زنده با كينهء تو حى نبود * گرچه موجود گشت شى نبود
كز تو موجودى ار برى باشد * همچو معدوم اشعرى باشد
نايب تو بس است در جسدش * اژدهاى حسود هم حسدش
و له ايضا
حاسد ار با تو در نعيم شود * در مسامش عرق حميم شود
اى در آمخته معانى را * مر دبيران آسمانى را
نامدت بر گذرگه تقدير * هيچ تردامنى گريبانگير
جز بآزآفرين نيازت نيست * جز بخلق حميده آزت نيست
خود جز اينت مباد كاز بود * كاز آبستن از نياز بود
مردم آزور چو هار بود * او يكى و دلش هزار بود