ظاهر طاهرش مدبر بر * خاطر عاطرش مفسر سر
آنكه نازد چنو صنايع دهر * نيز در هيچ شهر قاضى شهر
روح بر مركب عنايت اوست * عقل در مكتب هدايت اوست
صورتش ديو را پريوش كرد * سيرتش مغز نافه را خوش كرد
قبلهء زيركان ستانهء اوست * گنج معنى كتابخانهء اوست
ملكان صبح صادقش خوانند * مفتى مشرقش از آن دانند
حزمش آنگه كه قرعه گرداند * الحذر الحذر همىخواند
باز عزمش چو آمد اندر تاز * الظفر الظفر دهد آواز
خنجر از روى خشم برنكشد * سر ازو هيچ خصم درنكشد
تيغ بر كفر بركشد علمش * سپر از كبريا كند حلمش
زخمش از بهر شرع و دين باشد * سيف چون حق بود چنين باشد
زايد از حلم او صلاح و ثبات * راست چونان كه از قصاص حيات
علم او تخت حد پستيهاست * حلم او تاج سد هستيهاست
داغ حرمان اوست بر بيداد * زان به دو هيچكس نباشد شاد
دست اگر در عطا نبردستى * همچو حرصش سخا به مردستى
چون سخا را ازوست مايه و سود * كه ازو بىنياز خواهد بود
خلق را زان بنان بىتقصير * جان غنى گشت و كان گنج فقير
راى بيدارش از طريق صواب * عالمى خصم را كند در خواب
چون حسد نزد عقل كاسد نيست * زانكه محسود هست و حاسد نيست
چون نباشد هوا مدد كه كند * چون نباشد جسد حسد چه كند
از در او برند در آفاق * نسخههاى مكارم الاخلاق
عاصى آنجا كه راند بايد خشم * همچو نرگس نديده با ده چشم
بوده آنجا كه بود بايد گوش * همچو سوسن بده زبان خاموش
صدر او ترجمان اميد است * قدر او سايبان خورشيد است
صورتش ابتداى قوت روح * سيرتش انتهاى صورت نوح
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 993
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٩٣