پيش رو آوريده راه درشت * قلبها كرده پاك از پس پشت
پيش او ره گشاده مىكردند * اوليا را پياده مىكردند
من در آن رهروان و اين منزل * خيره ماندم نه ديده ماند و نه دل
خواستم تا در آن طريق شوم * تا به رنگى از آن فريق شوم
عاشقى زان صف سقيم و صحيح * پيشم آمد خموش ليك فصيح
دست بر من نهاد و گفت بايست * هم برين صف كه جاى جاى تو نيست
اى به پرواز برپريده بلند * خويشتن را رها شمرده ز بند
باز پر سوى لا يجوز و يجوز * رشته در دست صورتست هنوز
تا تو در زيربند تاليفى * تختهء نقش كلك تكليفى
پس بدين روى راى نتوان زد * شرع را پشت پاى نتوان زد
خودبهخود ره فرانداند كس * رهبر اشخاص وحدت آمد و بس
رهنماى تو وانكه آن نور است * نيك نزديك ليك بس دور است
او رهاند ترا ز فكرت خويش * او رساند ترا به فطرت خويش
پى او دار تا به حذق رسى * در او گير تا به صدق رسى
كوست از ديدهء حقيقت حذق * رهبر اصدقا به مقصد صدق
اينهمه زشت بود و نغز آنست * اينهمه پوست بود و مغز آنست
او تواند نمود مرجان را * بىنقاب حروف قرآن را
اندرين روزگار مالك اوست * چشم باز اندرين ممالك اوست
گفتم آن نور كيست گفت آن نور * بو المفاخر محمد منصور
فى المدح
واعظ عقل و حافظ تنزيل * محرم عشق و محرم تأويل
خيل طالوت را سكينهء حلم * امت نوح را سفينهء علم
سيف حقى كه تا كشيده شدست * دست باطل ز حق بريده شدست
قابل تابش نبوت اوست * لوح محفوظ شرع و سنت اوست