چشمشان تا ولايت آدم * اسمشان تا نهايت عالم
در بقا از بقا فنا گشته * در جزا از جزا جدا گشته
جسته ز چنگ خدمت حيوان * رسته از ننگ قدمت و حدثان
معتكف در سراى راز همه * پرنيازان بىنياز همه
در صفت اهل رضا و توحيد
صف ديگر كه خاصتر بودند * بىدل و دست و پا و سر بودند
فارغ از صورت مراد همه * برتر از كثرت تضاد همه
خمشانى ز جان به آيينتر * ترشانى ز شهد شيرينتر
ما عبدناك اجتهاد همه * ما عرفناك اعتقاد همه
همه در نيستى به قوت هست * قابل قائل بلى و الست
جسته از قسمت مآت و الوف * رسته از زحمت حدوث و حروف
چشم وحدت نديده جسم يكى * علم آدم نخوانده اسم يكى
جانفروشان بارگاه عدم * خرقهپوشان خانقاه قدم
بنده ليكن چو سايهء عنقا * زنده ليكن چو صخرهء صما
در كمال مقدر تقدير * چارتكبير كرده بر تكبير
طوقدارانش برنبشته ز شوق * فلك الامر كله بر طوق
ساخته هريك از ميان ضمير * از قل اللّه ثم ذرهم تير
معبد خاك كوى تل كرده * منفذ آب روى پل كرده
يفعل اللّه ما يشاء از هوش * ساخته بندهوار حلقهء گوش
خورده يك باده بر رخ ساقى * هرچه باقيست كرده در باقى
جان ايشان ميان آن كبراء * دفتر نقش انتم الفقراء
همه از روى افتقار ولاه * لا شده در كمال إلّا اللّه
نور ديدم در او رونده يكى * همچو ماهى رونده بر فلكى
كه همىكرد از آن مسافت دور * خرقههاشان به تابشى پرنور