نزد آن قوم خواستم تن زد * پير در حال بانگ بر من زد
كه نگفتم ترا كه چون او باش * مختصر چشم و بدپسند مباش
گرچه زينسو مقدر فرشيد * دان كه زانسو مقدر عرشيد
گرچه چرخ و زمين ممالك اوست * آنكه استاد اوست مالك اوست
چون پدر دانى از پسر بگذر * بر لب كوثر آب شور مخور
در محيطى بگرد جوى مپوى * آب دارى به خاك روى مشوى
ناقصى از پى تمامى را * عبره كن عالم اسامى را
از پى چيست قيل و قالى را * چه كنى ملك بىكمالى را
شهر پردوست خواهى آنجا پوى * مغز بىپوست خواهى آنجا جوى
از پى آنكه اصل بينش اوست * مالك كل آفرينش اوست
پادشاهى كه بعد كن كان اوست * اصل كون و نتايج جان او است
صفت صورت عقل كل
پادشاهى كه امر نيت اوست * راعى راعيان رعيت اوست
تخت قران ز تخت فرمان اوست * علم قران و اهل قرآن اوست
برتر از غايت تباهى اوست * خامهء دفتر الهى اوست
ملك خويش را به فرمان اوست * زانكه در ملك خويشتندان اوست
هيچكس را به دو بدايت نيست * ملك او را جز او نهايت نيست
او و ابداع تا بپيوستند * در دروازهء عدم بستند
مقصد عزم اوليا با او است * ستد و داد انبيا با او است
واهب نطق و كاتب منشور * مبدع امر و مبدأ مأمور
نه چو افلاك و انجمش انجام * نه زبر جنبش و نه زير آرام
ساخته امر بارى از بختش * از ازل تاج و از ابد تختش
ورچه معلول علت سجلست * ورچه خاموش ترجمان دلست
پردهها دارد از شرف در پيش * زير هر پرده يك جهان درويش