بنگرستم به روى تعظيمى * ديدم از نور پاك اقليمى
من و او هر دو سوى شه رانديم * خيره در نور او فرومانديم
ديدم آن پادشاه بىچون را * مادت اختران و گردون را
عالمى عادلى خردمندى * خوشحديثى و نيك پيوندى
صورتش عدل و خويشتندارى * سيرتش رامش و كمآزارى
مرجع نورهاى عالم خاك * صدف گوهر اديمهء پاك
مبصر هيچ حد و قسمى نه * مدرك هيچ حس و جسمى نه
سخت بسيار بخش ليكن حلم * نيك بسيار خوار ليكن علم
ارچه بسيار خوار نادانست * او كه مى بيش خورد به دانست
بهر اصلاح صورت من و تو * او يكى بود ليك رويش دو
رويى از بهر علم سوى پدر * رويى از بهر فعل سوى صور
آن يكى پر ز گوش ليك از هوش * وان دگر پرزبان و ليك از نوش
در يكى حال از آن دو سو بشكفت * هم سخن گفت و هم سخن پذرفت
پيش او از براى كسب شرف * زده چندين هزار عالم صف
همه بىدست و بىقدم پويان * همه بىكام و بىزبانگويان
همه از حس و از خيال برون * همه باقى و بىچگونه و چون
همه را قبله بر جبلت خويش * همه را ديده سوى علت خويش
هم در آن واردان حضرت غيب * هم در اين صادران صورت غيب
هم در او عالمان صورت شرع * هم در او عاملان صورت فرع
يك صفش راهبان و قسيسان * بارگى پايهاى قديسان
در صفى ساكنان پوينده * در دگر خامشان گوينده
هريكى در نطق مىسفتند * با من و او به خلق مىگفتند
كاين همه تعبيه ز بهر شماست * هر دو باشيد شهر شهر شماست
كيسهاى خواستم كه بردوزم * باشم آنجا و دانش آموزم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 988
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٨٨