اصل خود را فداى خود كرده * خويشتن را غذاى خود كرده
آفتابى بزهرهاى داده * گوهرى را به مهرهاى داده
بسته بر خود ز بهر عافيتى * همه پيرايههاى عاريتى
با دو معشوقه ناز مىكردند * به دو قبله نماز مىكردند
شمع بودند هريك اندر سور * از درون تيره و ز برون سو نور
چون بديديم هزار گونه نماز * پير خود را سؤال كردم باز
كاين كيانند و پايشان بر چيست * زين تعبد به دستشان در چيست
بس نكوروى و دلرباى و خوشند * زهرهطبعند و آفتابوشند
گفت اينها كه خوبچهرهترند * چشمزخم جمال بوالبشرند
گرچه بيرون ز جنبش فلكند * رهنشينان حضرت ملكند
گرچه مسعود روى منحوسند * ورچه مطلق نهاد محبوسند
گاه مشغول و گاه معذورند * گاه مختار و گاه مجبورند
بر همه شكل آفرينششان * قبلهشان گشته حد بينششان
هرچه نزديك اين صف از دينهاست * دان كه زندان هريكى زينهاست
با منى مهرشان طلب چه كنى * در بهشتى حديث شب چه كنى
تو چو مردان كشيده نهمت باش * اندرين ره كشيده همت باش
هر زمان آتشى همىافروز * قبله و قبله جوى را مىسوز
خاصه اين منزلى كه در پيش است * رهزن صد هزار درويش است
تربتش منبسط هواش درست * تلهء صد هزار عاشق سست
منزلى دلربا و جانآويز * مردمانى در آن نگارانگيز
شاخ كانجا رسيد بربنهد * مرغ كانجا پريد پر بنهد
چون بديدى ركاب سست مكن * عزم بودن درو درست مكن
پاى بر فرق استقامت زن * آتش اندر دم اقامت زن
همه اندرز من تو را اينست * كه تو طفلى و خانه رنگين است
ور ندانى نگه كن از دورش * تا بمانى به حيرت از نورش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 987
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٨٧