گفتم اين كشور مهيب كراست * بيشتر زين طرف نصيب كراست
گفت يكنيمه شاه انجم را * وان دگر صدر چرخ پنجم را
كه ملك را برين بلندحصار * آن وكيلست و اين سپهسالار
اين كند لقمهء لئيمان خوش * وان خوراند كريم را آتش
چون رخم زان حديث او بشكفت * آنگه از ديده پير با من گفت
كاين همه ره كه ديدى از چپ و راست * همه هيزمكشان دوزخ راست
اى شده بر نهاد خود مالك * رستى از چاه و دوزخ مالك
زين پس از شرب عدن كن مستى * كه ز هيزمكشى سقر رستى
ليك ماندست پاره مى شو * هم كنون رخ بما نمايد ضو
كردم آخر ز نار گفتارى * كه پس از نار تيره گفت آرى
ز آدمى اين حديث محدث نيست * شبروى كار هر مخنث نيست
شب نبيند كسى كه در طلب است * كه خود آن سوز او چراغ شبست
عاشقان كان چراغ درگيرند * پردهء شب ز پيش برگيرند
گفت گرچه شب است و تاريكست * دل قوى دار صبح نزديكست
تا بگفت اين چو بنگرستم خود * صبح ديدم ز كوه سر برزد
شاد گشتم چو ديده شد بينا * برج و دروازه ديدم از مينا
گفتم اين راه چيست بر چپ و راست * گفت حد زمانه تا اينجاست
اين زمين چون زمانه بنوشتم * تا ز حد زمانه بگذشتم
رو كه اكنون به خلد پيوستى * كه از آن رستهء خسان رستى
مژدهمژده كه از چنين تحويل * رستى از زخم تيغ عزرائيل
برگذشتى ز باب عاريتى * آمدى در نقاب عافيتى
پس نهاديم هر دو چون گردون * پى ز دروازهء زمانه برون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 984
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٨٤