دام او قوت نفس ديوان بود * دم او دام عمر حيوان بود
هرچه در دام او درافتادى * دم او سوى دم فرستادى
خوردنش هيچ بر گراز نشد * يكزمانش دهن فراز نشد
هر زمان حلق بازتر كردى * دم بالا درازتر كردى
گرچه او را چو مرگ برگ نبود * جور او هيچ كم ز مرگ نبود
چون على ز آتشى دلير شدى * همچو خصمش ز خاك سير شدى
چون من آن كام و كام آن ديدم * راست خواهى چنان بترسيدم
كه تنم همچو دل شد از خفقان * ديده مانند رخ شد از يرقان
خواست تا او كند سوى من راى * گفت همره كه بر سرش نه پاى
كه اگر چند مايهء زشتى است * اندرين منزل او ترا كشتى است
سر او چون به زير شست تو است * پاى درنه كه دست دست تو است
به پيى بسته كن زبانش را * پاى تو قفل بس دهانش را
گفت او چون پناه خود كردم * كتف او شاهراه خود كردم
بر سرش رفتم و نترسيدم * آمدم تا دم و بپرسيدم
كهكه بود اينكه سخت هالك بود * گفت كاين مستحث مالك بود
زين بشكرند ساكنان اثير * زين به برگرند خازنان سعير
وين خرابات جمله از چپ و راست * طرفهتر آنكه پارسايى راست
كه همه قاضيان ز دست ويند * همه زهاد هم نشست ويند
داعى هرچه اهل تخت است اوست * راعى هرچه نيكبخت است اوست
بارگيرى قوى و نفسانى است * زانكه همطبع روح انسانيست
صفت آتش و آنچه ازو زايد
اين شنيدم جدا شدم ز نهنگ * درهاى پيش چشمم آمد تنگ
درهاى بس مهيب و ناخوش بود * كژدم و مار و كوه آتش بود
تيرهرويان تيرههش در وى * خيرهچشمان خيرهكش در وى