در سؤال از رهنماى خود گويد
كاين ولايت كراست گفت آن را * كه بريد است و پيك سلطان را
طبع او همچو آب سرد و تر است * ليك ز آتش بسى روندهتر است
ملك او گه كم است و گه بيش است * زانكه او گه پس است و گه پيش است
او بفرسايد اين نفرسايد * او بيفزايد اين نيفزايد
خنك آنكس كه در شمار وى است * خاصه اكنون كه كار كار ويست
او بگفت اين و راه ببريدم * ز آتش و آب قلعهاى ديدم
صفت جوهر آب
قلعهاى در جزيرهء اخضر * اندر آن جاودان صورتگر
سرشان چون سر ستوران چيست * پايشان همچو پاى موران سست
اژدها سر بدند و ماهى دم * ليك تنشان به صورت مردم
تنشان همچو باغ خرم و خوش * پايشان زاب و فرقشان ز آتش
كهن از سحر نو همىكردند * زشتها را نكو همىكردند
اين نمودى ز گلخنى باغى * آن نمودى تذروى از زاغى
گرهى پنجه كرده چون سر شست * گر هى ماهى ز غاده به دست
يك جهان داعيهء منى ديدم * قبلهشان ادعيهء منى ديدم
كرده پندار بهر غوغا را * حجرهء خلوت زليخا را
كرده از نوعها در او پيكر * پس همه جفتجفت ماده و نر
پيش ديدم ز قطرهء ژاله * اندرو سامرى و گوساله
هرچه از سيم و زر همىديدند * چو خدايش همىپرستيدند
صفت صورت حرص
هم در آن قلعه حوض سنگى بود * وندران حوضشان نهنگى بود
سركشيده كشنده و ناخوش * سر سوى آب و دم سوى آتش