همه لبها گشاده همچو صدف * همه سر در كتف كشان چو كشف
همچو فرعون شوم گردنكش * برده نقبى ز آب در آتش
تنشان همچو ساحت ساحل * دلشان همچو باطن باطل
همچو خرگوش خفتهء بيدار * همچو مصروع ماندهء بيكار
گرچه زين گونه با شره بودند * قابل نقشبند شه بودند
هر نهنگى در او چو كوه بلند * همه حاكمكش و مخنث بند
در سؤال و جواب با راهبر خود گفته
وان نهنگان در او به امر خديو * مى نخوردند جز فرشته و ديو
چون گذشتيم از آن منازل حوت * يار و من همچو موسى و تابوت
من ورا مركب او مرا مونس * هر دو پويان چو ماهى و يونس
چون از آن راه تر برون راندم * خشك بر جايگه فروماندم
ز آنكه مر خيمه را طناب نماند * پىسپر پيش خاك و آب نماند
گفتمش بر هوا شدن خطر است * نيست اين كار پاى و كار سر است
پاى ما كار سر تواند كرد * وهم ما فعل پرتواند كرد
گفت كاندر تو راستى زينهاست * ترى تو هم از كژى اينهاست
مرد چون تر شود جبان گردد * تير چون كژ شود كمان گردد
گره از چوب خشك در گردد * كژ كند كودكى چو تر گردد
مردم تر ز محنت آرد رنگ * آينه تر شود كه گيرد زنگ
جزو اينها به كل اينها ده * تا شوى راست همچو ناوك و زه
چون كمانى نماند راى ترا * پر برآيد چو تير پاى ترا
آنچه او گفت همچنان كردم * پس از آن جايگه روان گردم
روى داديم سوى بالا زود * من او همچو كركس و نمرود
چون تمام آن طريق ببريدم * آنگه از پير خويش پرسيدم