و له ايضا
صبح ز مشرق چو كرد برقع نور آشكار * خنده زد اندر هوا بيرق او برقدار
داد غراب زمين روى بهسوى غروب * تا نكند ناگهان باز سپهرش شكار
بهر صبوح از درم مست درآمد نگار * غاليه برده به كاه بر گل سورى به كار
جام ز عشق لبش خندهزنان شد چو گل * وز لب خندان او بلبله بگريست زار
گفت مخور غم بيا بادهخور از بهر آنك * غم نخورد هركه را هست چو من غمگسار
خاصه كه مهر سپهر توشهء خوشه گذاشت * و آتش گردون گرفت پلهء ليل و نهار
دست پياله بگير قدّ قنينه بپيچ * گوش چغانه بمال سينه بربط بخار
كرد خزان تاختن بر صف خيل بهار * باد وزان بر رزان گشت به دل كينهدار
سنبلهء چرخ را خرمن شادى بسوخت * كآتش خورشيد كرد خانهء باد اختيار
چون زر سرخ سپهر سوى ترازو رسيد * دست برابر بداشت كفهء ليل و نهار
حلقهء سيمين زره چون ز شمر شد پديد * عيبهء زرين فشاند بر سر او شاخسار
گرنه خرف شد خريف از چه تلف مىكند * برشمر از دست باد سيم و زر بىشمار