جان به دستارچه دهيم آن را * كز غبب طوق در براندازد
درع رستم ز سنبل آرايد * تير آرش ز عبهر اندازد
در مدح خواجه مجد الدّين خليل گويد
الصبوح اى دل كه جان خواهم فشاند * دست هستى بر جهان خواهم فشاند
بر سر خاك از جفاى آسمان * خاك هم بر آسمان خواهم فشاند
دشمنان چون بر غمم بخشودهاند * بر سر دشمن روان خواهم فشاند
دوستان چون از نفاق آكندهاند * آستين بر دوستان خواهم فشاند
اين ستاره درى و در درى * بر همام بحرسان خواهم فشاند
اين دو طفل نورى اندر مهد چشم * بر بزرگ خوردهدان خواهم فشاند
اين سه كنج نفسى از قصر دماغ * بر امام انس و جان خواهم فشاند
بر جلال مجد مجد الدّين خليل * در مدحت بيكران خواهم فشاند
هر شكر كز لفظ او برچيد طبع * هم بر آن لفظ و بيان خواهم فشاند
هر گهر كز كلك او دزديد عقل * هم بر آن كلك و بنان خواهم فشاند
داورم كى دست فرمايد بريد * كآنچه دزديدم همان خواهم فشاند
خود كيم من وز سگان كيست جان * تا بر آن فخر جهان خواهم فشاند
ابلهم تا فضلهء ماء الحميم * بر لب حوض الجنان خواهم فشاند
گمرهم تا ريزهء خبث الحديد * بر سر تيغ يمان خواهم فشاند
يا دمالحيضى كه از خرگوش ريخت * بر صف شير ژيان خواهم فشاند
يا غبار لاشهء ديو سفيد * بر سوار سيستان خواهم فشاند
يا لعاب اژدهاى حميرى * بر درفش كاويان خواهم فشاند
اينت كفر ار نعل نعلين يزيد * بر يد خيبرستان خواهم فشاند