نقش سر زلف او هست مرا در بصر * ز آنكه به هم درخورند عنبر و درياكنار
قند ز شبپوش او هست شب فتنهزاى * صبح قيامت شدست از شب او آشكار
ازبس خونها كه ريخت غمزهء سرتيز او * عشق به انگشت چپ مىكند آن را شمار
خامهء مانيست طبع چهرهگشاى بهار * نايب عيساست ماه رنگرز شاخسار
گشت ز پهلوى باد خاك سيه سبزپوش * گشت ز پستان ابر دهر خرف شيرخوار
پروز سبزه دميد بر نمط آبگير * زلف بنفشه خميد بر غبب جويبار
شاه رياحين به باغ خيمه زربفت زد * شاخ كه آن ديد ساخت برگ تمام از نثار
آب ز سبزه گرفت جوشن زنگارگون * سوسن كان ديد ساخت نيزهء جوشنگذار
سرو ز بالاى سرپنجهء شيران نمود * لاله كه آن ديد ساخت گرد خود آتش حصار
ياسمن تازه داشت مجمرهء عودسوز * غنچه كه آن ديد ساخت گنبدهء مشكبار
خيرى بيمار بود خشكلب از تشنگى * ژاله كه آن ديد ساخت شربت كوثرگوار
زاتش روز ارغوان در خوى خونين نشست * باد كه آن ديد ساخت مروحه دست چنار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 751
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٥١