نيزهدارانش كه از شير نيستان كين كشند * خون و آتش زان نى چون خيزران افشاندهاند
نى ز آتش سوزد و ايشان ز نىهاى رماح * دشمنان را آتش اندر دودمان افشاندهاند
چارجوى هشت خلد است اينكه در مدحش مرا * از ره كلك و بنان طبع و جنان افشاندهاند
و له ايضا
ماه نو ديدى بت من رشتهء جانم نگر * كاين دو را ازبسكه باريكند همبر ساختند
پيش بالايت به بالايت فروبارم گهر * زانكه صد نوبر مرا زان يك صنوبر ساختند
زان لب چون آتش تر هديه كن يك بوس خشك * گرچه بر هر آتشى مهرى ز عنبر ساختند
من نى خشكم و گرچه طعمهء آتش نى است * طعمهء اين خشك نى زان آتش تر ساختند
سرگذشت حال خاقانى به دفتر ساز از آنك * نو به نو غمهاش تو بر تو چو دفتر ساختند
و له ايضا
صبح چون زلف شب براندازد * مرغ صبح از طرب پر اندازد
برشكافد صبا مشيمهء شب * طفل خونين به خاور اندازد
در بر بلبله فواق افتد * كز دهان آب احمر اندازد
مرغ فردوس ديدهاى هرگز * كه ز منقار كوثر اندازد
ادهم شب گريخت ساقى كو * تا كمند معنبر اندازد