صفت حقد در حيوان
ديو ديدم بسى در آن منزل * چشم بر گردن و زبان بر دل
رخ چو گام سمند پرسندان * دل چو كام نهنگ پردندان
همچو مال يتيم بيرون خوش * ليك هنگام آزمون آتش
آهن و سنگ هريكى بدرنگ * رگ پرآتش بسان آهن و سنگ
با همه فعلشان ز بدگهرى * از درون تيرى از برون سپرى
صفت طمع در حيوان
چون از آن قوم بدكنش رفتيم * به دگر منزل وحش رفتيم
سنگلاخى بديدم از دوده * قومى از دود دوزخ اندوده
وحشيان سيه چو ماغ و چو ميغ * توده بر تيغ كه چو گوهر تيغ
همه ساكن چو حس بىخبران * همه حيران به يكدگر نگران
همه پرباد همچو ناى انبان * همچو او با سه گردن و دو دهان
كپيّانى در او دونده به تگ * سر و دمشان بسان روبه و سگ
بادپيماى گه چو ناى و چو چنگ * سرد زرد و گران چو مرداسنگ
همه سر چشم گشته نرگسوار * همه تن دست رسته همچو چنار
همچنان هر دو در نشيب و فراز * هر دو را كرده پيش خلق فراز
كندبينان تيز خشم همه * تيرهرأيان خيرهچشم همه
يك رمه باشگونهء مدهوش * كرده در كار كفش عورتپوش
ديده پرچشمههاى حرمت شوى * روى پرديدههاى روزى جوى
تن نازك بسان نى كردم * تا چنان كوه زير پى كردم
مانده گشتم ز پاى و از ديده * شانه نو بود و موى ژوليده
باز دلدلكنان در آن صحرا * برسيديم بر لب دريا