كه درو ديو سگ سوار شدى * گاه كژدم طبيب مار شدى
اندرو يكرمه سگ آسوده * لب ز مردار و روده اندوده
خوك ديدم بر آن گره سالار * عملش اندك و خورش بسيار
خودبهخود نقش ديو مىكردند * پس ز بيمش غريو مىكردند
از پى عشق صورت لا را * قبلهاى ساخته چليپا را
همه سر پيش درفكنده چو چنگ * همه واپسرونده چون خرچنگ
همه در ريش و طبله بىدينار * همه ناهار و خانه پرمردار
هيچ ادبار بار چندان نى * خانه پراستخوان و دندان نى
بهر آن تا چرا نمايد رنگ * همه با سايهء خود اندر جنگ
صفت حرص در حيوان
وز پى آنكه چون فشاند نور * همه از آفتاب و مه رنجور
افعيى ديدم اندر آن معدن * يك سر و هفت روى و چار دهن
هردمى كز دهان برآوردى * هركه را يافتى فروخوردى
گفتم اى خواجه چيست اين افعى * گفت اين نيمكار بويحيى
اينك اين مار كاروان خوار است * راه خالى ز بيم اين مار است
بىمن ار دست يافتى بر تو * نيز نورى نتافتى بر تو
هفت عضوت به چارگه دادى * چار عضوت به هفت مه دادى
بردى اين افعى از تو بهرهء خويش * ليك چون با منى ازو منديش
كه يكى نور من به دو سد اوست * نظر من به دو زمرد اوست
اين بگفت و به توده رخ بنمود * چون مر او را بديد افعى زود
چون سگان پيش او بخفت و بخفت * ره ما را به دم برفت و برفت
چون از آن توده رخ به ره داديم * به يكى واديئى درافتاديم