گاه جوياى پاى چون تو شهيست * چاه تيره چه جاى چون تو مهيست
بس گرانمايه و سبكبارى * تا تو اين گوهر از كجا دارى
گفت من برترم ز گوهر و جاى * پدرم هست كاردار خداى
اوست كاول نتيجهء قدمست * آفتاب سپيدهء عدم است
علت آن سراى و اين فرش اوست * شبهت استوى على العرش اوست
عرش او پايمال هر دون نيست * فرش او دستباف گردون نيست
او همىبافد از براى شما * در فناى بقا قباى شما
من به فرمان او بمانده ز من * در چنين تربت و هواى عفن
از پى مصلحت نه از سر جهل * مانده در بند يك جهان نااهل
ور نه كى بود آخر ارزانى * پادشهزادهيى به سگبانى
زشت نبود براى بازپسى * همنفس جبرئيل با مگسى
از تو پرسم توان بد اندر تگ * با چنين اصل هم طويلهء سگ
گفتمش هست هيچ ازينها سود * گفت آخر چه سود خواهد بود
گازرى را ز دست مشتى عور * يوسفى را ز عشق جوقى كور
قدر عيسى كجا شناسد خر * لحن داود را چه داند كر
گوهرم در غبار ره مانده * يوسفم در نشيب چه مانده
خوش كجا باشد ار چه دارد زور * زندهء با دو مرده در يك گور
راند زينسان هزار نكتهء ژرف * كه نه صوتش به كار بود و نه حرف
گفتم اى خواجهء سخنپرداز * در سخن كوت حرف و كو آواز
گفت اين لحنها ز بهر شماست * حرف و آواز رسم شهر شماست
حرف و صوت از ولايت جهلند * هر دو در صدر علم نااهلند
از شما شد به شكل موى سخن * وز شما شد سياهروى سخن
كه همى اصل او ز نيكويى * مىنبينيد بىسيهرويى
هرچه مساح او شب و روز است * زشتىآموز و نيكويى سوز است
روى سوى معاد بايد تافت * كاين معاد از معاش خواهى يافت
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 975
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٧٥