جامهء حرص و نفس و كينه و كام * جان ديو و بهيمه و دد و دام
مايه زو يافتند قوت و هوش * دست و چشم و دهان و بينى و گوش
ظاهرش نور و باطنش نار است * از درون يكتن از برون چار است
عدل ايشان بقاى پيوند است * جور ايشان فناى فرزند است
زورش از عدل و مايهء گهر است * ضعفش از ظلم مادر و پدر است
نقطه را چون اسير دور كند * اين سريرت نگر كه جور كند
سيرت عدل چيست آبادى * صورت مرگ چيست بيدادى
زردچهره خزان ز اسرافست * سبزجامهء بهار ز انصاف است
نكند جز به پنج عدل درنگ * ميخ اين خيمههاى مينارنگ
در ميان داد راستى دارد * بيند آنكس كه داد بنگارد
داد بىراستى الف دد بود * باد بىقامت الف بد بود
گه به صورت پدر شود مادر * گاه مادر شود به چهر پدر
لشكر او هميشه پرشروشور * ديو و دد بود و مرغ وحش و ستور
عاملاتش سه نار و و ظلم * بارگيرش دو اشهب و ادهم
عاملانش امل نگار همه * مركبانش سوار خوار همه
تلف عاملانش دادهء او * علف مركبانش زادهء او
حاكمش هم نديم و هم نقاش * خازنش هم حكيم و هم فراش
چون مرا با امير كون و فساد * آشنا كرد و صاحب استعداد
ديد و پذيرفت و مايه داد و نواخت * برگ و ترتيب نقش حجره بساخت
چون درو حد حجره را بشمرد * رفت و از بهر مصلحت بسپرد
چار حد را به هفت صاحب حلم * پنج در را به پنج طالب علم
ديدهء حال بين چو بگشادم * چو ستوران به خوردن استادم
كلهء شير و گور مىديدم * جوق ديو و ستور مىديدم
همه غمناك طبع و خرمدين * همه بسيار خوار و اندكبين
همه را حرص و كام آزردن * همه را فعل خفتن و خوردن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 973
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٧٣